![]() |
![]() |
|
| اخبار امدادی (پزشکی)ومقاله مرتبط |
|
ویتامین كا K
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:5 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:56 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:44 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:42 توسط محمد |
|
|
◊ جايگاه لنزهاى چشمى در درمان و زيبايى ؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:58 توسط محمد |
|
|
◊ هپاتيت ويروسي ؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:56 توسط محمد |
|
|
سردرد چیست؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:50 توسط محمد |
|
|
چرا در رمضان گريه مي كنند ولي من نه؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:44 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ستارهها در دل سیاهی شب،
شاهدانِ روزگار سياهِ من اند باران مي شوند در نگاهم و می بارند اشك سياه. من سرد و يخ زده ام ساعتها بي روح و منجمد خیره می شوم بر طرحهای فرش بر دیوار هربار نگاه كنم بیگانهتر مي يابم آنها را. ساعت شوم، می شمارد ثانیه ثانیه لحظه هاي بیتو بودن را در آهنگ دلخراش عقربه ساعت، جز صدايِ پای گذر زمان صدايي نيست تيک تيک تيک تيک جايِ پاي خالي زمان اين جا کسي نيست منم، پرنده و تک درختِ بيد پرنده پشت پنجرة اطاقم مي آيد ـ سلام! تنها دوستِ من پرنده دوستِ من است خوب ترين دوستم بالهایش را به من به امانت ميدهد تا در اوج آسمان خوشبختی پرواز کنم ولی افق تا افق ديوار است ديوارِ سخت و گذرناپذير پرنده بیتاب میشود، از شدتِ اندوه من مجنونوار به دورش میچرخد و مينالد تک درخت بيد، حیات کوچک خانه ام که به زبان پنجره سلام میکند هر روز دوستِ ديگرِ من است وقتي بهار فراز آيد، مي گسترد برگ هايش تا بشکفد لبخند "آرزو" در لبان من. این درخت همچون من پریشان شاخه هايش را پريشان تر از موهايم رها مي کند در باد اين درختِ ترجمانِ اندوه و پريشانيِ من است از شدت اندوهِ زرد میشود و میریزد برگهايش بدين سان بهار خزان ميشود به آینه مي نگرم با نا اميديِ تمام کسی درست مثل خودم، خیره میشود به من او نیز مثل من تنهاست، شاید هم تنهاتر بهار چهرهاش پریشان است چون پاییز از توفان غم ميدانم؛ هزاران فرياد در گلو دارد اما مات و مبهوت است، چون کالبد بیروح. میگرییم او برای من، من برای او وقتی میخواهیم اشکهای همدیگر را پاک کنیم نا توانیم، نمیتوانیم فقط میسوزیم و مينوازيم در نگاه هم، سازِ تنهايي مان را. |
|
RSS
|