![]() |
![]() |
|
| اخبار امدادی (پزشکی)ومقاله مرتبط |
|
استرس
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 16:53 توسط محمد |
|
|
اولويتهاي نجات حيات
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 16:43 توسط محمد |
|
|
ورزش صورت
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 16:32 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ستارهها در دل سیاهی شب،
شاهدانِ روزگار سياهِ من اند باران مي شوند در نگاهم و می بارند اشك سياه. من سرد و يخ زده ام ساعتها بي روح و منجمد خیره می شوم بر طرحهای فرش بر دیوار هربار نگاه كنم بیگانهتر مي يابم آنها را. ساعت شوم، می شمارد ثانیه ثانیه لحظه هاي بیتو بودن را در آهنگ دلخراش عقربه ساعت، جز صدايِ پای گذر زمان صدايي نيست تيک تيک تيک تيک جايِ پاي خالي زمان اين جا کسي نيست منم، پرنده و تک درختِ بيد پرنده پشت پنجرة اطاقم مي آيد ـ سلام! تنها دوستِ من پرنده دوستِ من است خوب ترين دوستم بالهایش را به من به امانت ميدهد تا در اوج آسمان خوشبختی پرواز کنم ولی افق تا افق ديوار است ديوارِ سخت و گذرناپذير پرنده بیتاب میشود، از شدتِ اندوه من مجنونوار به دورش میچرخد و مينالد تک درخت بيد، حیات کوچک خانه ام که به زبان پنجره سلام میکند هر روز دوستِ ديگرِ من است وقتي بهار فراز آيد، مي گسترد برگ هايش تا بشکفد لبخند "آرزو" در لبان من. این درخت همچون من پریشان شاخه هايش را پريشان تر از موهايم رها مي کند در باد اين درختِ ترجمانِ اندوه و پريشانيِ من است از شدت اندوهِ زرد میشود و میریزد برگهايش بدين سان بهار خزان ميشود به آینه مي نگرم با نا اميديِ تمام کسی درست مثل خودم، خیره میشود به من او نیز مثل من تنهاست، شاید هم تنهاتر بهار چهرهاش پریشان است چون پاییز از توفان غم ميدانم؛ هزاران فرياد در گلو دارد اما مات و مبهوت است، چون کالبد بیروح. میگرییم او برای من، من برای او وقتی میخواهیم اشکهای همدیگر را پاک کنیم نا توانیم، نمیتوانیم فقط میسوزیم و مينوازيم در نگاه هم، سازِ تنهايي مان را. |
|
RSS
|