تبليغاتX
اطلاعات عمومی امدادی
اخبار امدادی (پزشکی)ومقاله مرتبط
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ستاره‏ها در دل سیاهی شب،

شاهدانِ روزگار سياهِ من اند

باران مي ‏شوند در نگاهم

و می بارند اشك سياه.

من سرد و يخ زده ام

ساعت‏ها بي روح و منجمد خیره می شوم

بر طرح‏های فرش

بر دیوار

هربار نگاه كنم بیگانه‏تر مي‏ يابم آن‏ها را.

ساعت شوم، می شمارد ثانیه ثانیه لحظه هاي بی‏تو بودن را

در آهنگ دلخراش عقربه ساعت،

جز صدايِ پای گذر زمان صدايي نيست

تيک تيک تيک تيک

جايِ پاي خالي زمان

اين جا کسي نيست

منم، پرنده و تک درختِ بيد

پرنده پشت پنجرة اطاقم مي آيد

ـ سلام! تنها دوستِ من

پرنده دوستِ من است

خوب ترين دوستم

بال‏هایش را به من به امانت مي‏دهد

تا در اوج آسمان خوشبختی پرواز کنم

ولی افق تا افق ديوار است

ديوارِ سخت و گذرناپذير

پرنده بی‏تاب می‏شود‏، از شدتِ اندوه من

مجنون‏وار به دورش می‏چرخد و مي‏نالد

تک درخت بيد، حیات کوچک خانه ام

که به زبان پنجره سلام میکند هر روز

دوستِ ديگرِ من است

وقتي بهار فراز آيد، مي گسترد برگ هايش

تا بشکفد لبخند "آرزو" در لبان من.

این درخت همچون من پریشان

شاخه هايش را پريشان تر از موهايم رها مي کند در باد

اين درختِ ترجمانِ اندوه و پريشانيِ من است

از شدت اندوهِ زرد می‏شود و می‏ریزد برگهايش

بدين سان بهار خزان ميشود

به آینه مي نگرم با نا اميديِ تمام

کسی درست مثل خودم، خیره می‏شود به من

او نیز مثل من تنهاست، شاید هم تنهاتر

بهار چهره‏اش پریشان است چون پاییز از توفان غم

مي‏دانم؛

هزاران فرياد در گلو دارد

اما مات و مبهوت است، چون کالبد بی‏روح.

می‏گرییم

او برای من، من برای او

وقتی می‏خواهیم اشک‏های همدیگر را پاک کنیم

نا توانیم، نمی‏توانیم

فقط می‏سوزیم و مي‏نوازيم در نگاه هم، سازِ تنهايي مان را.



 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


taghdim be madarm"pidaram





Powered by WebGozar